شهید رضا رجبی

زندگینامه شهید به قلم شهید

مختصری از زندگی نامه خود را شروع می کنم گرچه این زندگی نامه در برابر زندگی نامه بزرگان دین و عاشقان راه الله نمی شود مقایسه کرد و از باب تذکر عرض می کنم.  حتما زندگینامه ی بزرگان را مطالعه کنید. اما برای آن کسانی که همیشه پویای راه حق و حقیقت هستند در کنار گل های زیبای جهان آفرینش نظری به گل بوته های کوچک هم می نمایند تا بهتر لطف خدای مهربان را در همه جا درک کنند و سپاسگزار و شاکر خدای مهربان شوند . حال این شما برادران و خواهران حزب الله و این زندگی نامه بنده ضعیف خدا رضا رجبی:

بنده در سال ۱۳۳۱ در یک خانواده روستایی و کشاورز در روستای اناده به دنیا آمدم . پدر و مادرم نام مرا رضا گذاشتند تا راه امام هشتم علی ابن موسی الرضا را طی نمایم. تا ۵ سالگی چیزی یادم نمی آید.اما از ۵ الی ۸ سال بودم که پدرم نماز خواندن را به من آموخت . یادم می آید که جلو می ماند و من و خواهرم را می گفت پشت سر من بمانید هرچه می گویم بگویید . پدرم در این کار آن قدر جدی بود که اگر یک شب می خواستیم در اثر تنبلی نماز نخوانیم می گفت حق شام خوردن ندارید. هر وقت غفلت می کردیم گوش ما را می گرفت و تنبیه می کرد. دیگر اینکه دادش بزرگم ولی رجبی کتاب امیر ارسلان روم را گرفته بود برایمان می خواند با وجود این که این کتاب بیشتر از جنگ ، عشق، عاشقی و تعریف از امیرارسلان بود یک جمله بنده را به خود جلب کرد ، آن اینکه امیرارسلان هر کجا قدم می گذاشت می گفت خدایا خودم را سپرده ام به تو . این جمله از این کتاب آموخته بودم. در همان زمان کودکی حتی دنبال گوسفند و بزغاله می رفتم می گفتم خدایا خودم را به تو سپرده ام. تا اینکه سن ۸ سالگی مرا به مدرسه فرستادند. این دوران طی شد اما مدرسه آن روز نسبت به قرآن و نماز بی توجه بودند و اکثر معلمین آشنا به فن و روش تدریس نبودند و تنبیهات بدنی شدید بود. از دبستان که وارد اول دبیرستان شدم علاقه زیادی به دروس دینی و تاریخ و ادبیات داشتم . دلم می خواست سوم دبیرستان را که خواندم به رشته ی ادبی ثبت نام کنم ولی به علت کمبود درآمد پدرم مدیر مدرسه صلاح ندانست به شهر بروم. فقط یک رشته در دبیرستان معلم کلایه دایر بود آن هم رشته ی طبیعی بود . به ناچار رشته ی تجربی را خواندم . به علت کمبود درآمد و نداشتن بودجه ی تحصیل پدرم موافق نبود بنده ادامه تحصیل بدهم. ولی بنده در فصل تابستان به تهران رفتم و در یک شرکت ساختمانی کار کردم و پائیز در تهران در خانه ی شوهر خواهرم سکنی گزیده و در دبیرستان دهخدا ثبت نام کردم ولی با کمال تاسف شوهر خواهرم به علت فقر مالی یک حیاط دو اتاقه و یک زیر زمین و آشپزخانه بیشتر نداشت و یک اطاق را هم کرایه داده بود. و چون او کارگر زمین کشاورزی در سلمانیه تهران بود حقوق کمی می گرفت و شب از خستگی سعی می کرد زود بخوابد . من هم برای اینکه برق روشن نباشد زود می خوابیدم. در ضمن مقداری سبزی که با خود می آورد بیشتر عصرها به خواهرم کمک می کردم و در کوچه های تهران می فروختم. آن سال تجدید آوردم و عاقبت در شهریور ماه به خاطر چند نمره مردود شدم . ناگفته نماند در همان سال که به تهران رفته بودم برادر بزرگم حیدر رجبی در ژاندارمری آبادان خدمت می کرد برای مرخصی به تهران آمده بود مرا همراه گرفت به مسجد ائمه اطهار در خیابان ۲۵ شهریور تهران برد و سفارش کرد “ای برادر مبادا از مسجد غفلت کنی سعی کن همیشه به مسجد بروی.” اگر لطف خدا شامل حالم نمی شد و برادرم را وسیله نمی کرد تا مرا به مسجد ببرد امکان داشت با وجود فقر مالی منحرف شوم . یعنی خسرالدنیا و آخره گردم یعنی هم در دنیا زیانکار و هم در آخرت. در هر حال در آنجا با بزرگان مسجد آشنا شدم از جمله حاج آقا کریمی امام جماعت آن مسجد و احمد ناطق نوری و آقای موسوی . که احمد ناطق نوری کلاس عقاید گذاشته بود و درس ضد بهائیت می داد و آقای موسوی درس قرآن. و آقای احمد ناطق نوری ما را وادار می کرد که مقاله بنویسیم و سخنرانی کنیم که بنده در این راه پیشرفت خوبی کرده بودم و در بیشتر ایام های مهم سوگواری و عیدهای اسلامی مقاله می خواندم و سخنرانی می کردم. ایشان هم به خاطر تشویق به ما جایزه می دادند.ولی با کمال تاسف شبی آقای احمد ناطق نوری به ما گفت متفرق شوید ساواک ما را تعقیب می کند. کلاس مرا در افسریه تعطیل کرده به ناچار از آن کلاس محروم شدیم. کلاس قرآن آقای موسوی دائر بود او هم برای تشویق کتاب های دکتر علی شریعتی را به ما جایزه می داد . آدم های عوام و بعضی علمای نادان که می گفتند دکتر علی شریعتی وهابی یا سنی است آن استاد گرانقدر را از ما گرفتند و از آن درس هم محروم شدیم. ولی یک چیز را خوب فهمیدم، ان اینکه رژیم پهلوی خونخوار و کثیف است. یعنی کینه آن خاندان را به دلم گرفتم و آن
را هم از استادم احمد ناطق نوری آموختم . زیرا وقتی که در ده بودم آنقدر تبلیغات کرده بودند اگر کسی سوره ی ناس را می خواند شان نزول آن را پهلوی می دانستند و پهلوی را قبله ی عالم می نامیدند. ما که در روستا از همه جا بی خبر بودیم و کورکورانه اطاعت می کردیم ولی در تهران فهمیدم که شاه چقدر خیانت کار است و این مزدوران بی مزد چقدر نادانند که آن خاندان کثیف را برای مردم تمجید می کردند. گفتم سال پنجم دبیرستان به علت هایی مردود شدم چون احمد ناطق نوری مرا شناخت تابستان مرا به بیمارستان طرفه برد و در آنجا کار کنم تا پولی دربیاورم و ادامه تحصیل دهم.
چون در بیمارستان مشغول شدم پائیز هم در آنجا شب کار شدم و ماندم. شب کار می کردم و روز در دبیرستان علمیه درس می خواندم  و مشکلات زیاد بود. شاید شبی بیش از سه ساعت نمی خوابیدم. بیمارستان آن روز محیط فاسدی بود. پرستارها و نرس ها نیمه برهنه بودند و نام پرستار را داشتند ولی اکثرا نسبت به مریض بی توجه بودند . 

ادامه دارد…   

پاسخی بگذارید